تبليغاتX
ادبیات امروز

باده در جام طرب ريز كه شوال آمد

 باسلام.آرزومنددلی ذلال.قلبی پر محبت ونیتی با اخلاص: عید سعید فطر مبارک 

+ نوشته شده توسط داود ملکی در سه شنبه 9 مهر1387 و ساعت 14:48 |

 

 

 

+ نوشته شده توسط داود ملکی در شنبه 30 شهریور1387 و ساعت 12:50 |
کریم ابنُ کریم

 

 

 

 

حسن بن على ع از دوران جد بزرگوارش چند سال بيشتر درك نكرد زيرا او تقريبا هفت سال بيش نداشت كه پيامبر اسلام بدرود زندگى گفت.
پس از درگذشت پيامبر (ص) تقريبا سى سال در كنار پدرش امير مؤمنان (ع) قرار داشت و پس از شهادت على (ع) (در سال 40 هجرى) به مدت 10 سال امامت امت را به عهده داشت و در سال 50 هجرى با توطئه معاويه بر اثر مسموميت در سن 48 سالگى به شهادت رسيد و در قبرستان «بقيع» در مدينه مدفون .گشت

## فرياد رس محرومان
در آيين اسلام، ثروتمندان، مسئوليت سنگينى در برابر مستمندان و تهيدستان اجتماع به عهده دارند و به حكم پيوندهاى عميق معنوى و رشته‏هاى برادرى دينى كه در ميان مسلمانان بر قرار است، بايد همواره در تامين نيازمندي‌هاى محرومان اجتماع كوشا باشند. پيامبر اسلام (ص) و پيشوايان دينى ما، نه تنها سفارش‌هاى مؤكدى در اين زمينه نموده‏اند، بلكه هر كدام در عصر خود، نمونه برجسته‏اى از انساندوستى و ضعيف نوازى به شمار مى‏رفتند.
پيشواى دوم، نه تنها از نظر علم، تقوى، زهد و عبادت، مقامى برگزيده و ممتاز داشت، بلكه از لحاظ بذل و بخشش و دستگيرى از بيچارگان و درماندگان نيز در عصر خود زبانزد خاص و عام بود.
وجود گرامى آن حضرت آرام بخش دلهاى دردمند، پناهگاه مستمندان و تهيدستان، و نقطه اميد درماندگان بود. هيچ فقيرى از در خانه آن حضرت دست خالى برنمى‌گشت. هيچ آزرده دلى شرح پريشانى خود را نزد آن بزرگوار بازگو نمى‏كرد، جز آنكه مرهمى بر دل آزرده او نهاده مى‏شد. گاه پيش از آنكه مستمندى اظهار احتياج كند و عرق شرم بريزد، احتياج او را برطرف مى‏ساخت و اجازه نمى‏داد رنج و مذلت سؤال را بر خود هموار سازد!
«سيوطى» در تاريخ خود مى‏نويسد: «حسن بن على» داراى امتيازات اخلاقى و فضائل انسانى فراوان بود، او شخصيتى بزرگوار، بردبار، باوقار، متين، سخى و بخشنده، و مورد ستايش مردم بود.

## نكته آموزنده

امام مجتبى (ع) گاهى مبالغ قابل توجهى پول را، يكجا به مستمندان مى‏بخشيد، به طورى كه مايه شگفتي مى‏شد. نكته يك چنين بخشش چشمگيري اين است كه حضرت مجتبى (ع) با اين كار براى هميشه شخص فقير را بى نياز مى‏ساخت و او مى‏توانست با اين مبلغ، تمام احتياجات خود را برطرف نموده و زندگى آبرومندانه‏اى تشكيل بدهد و احياناً سرمايه‏اى براى خود تهيه نمايد. امام روا نمى‏ديد مبلغ ناچيزى كه خرج يك روز فقير را بسختى تامين مى‏كند، به وى داده شود و در نتيجه او ناگزير گردد براى تامين روزى بخور و نميرى، هر روز دست احتياج به سوى اين و آن دراز كند.

## خاندان علم و فضيلت

روزى عثمان در كنار مسجد نشسته بود. مرد فقيرى از او كمك مالى خواست. عثمان پنج درهم به وى داد. مرد فقير گفت: مرا نزد كسى راهنمايى كن كه كمك بيشترى به من بكند. عثمان به طرف حضرت مجتبى و حسين بن على (ع) و عبدالله جعفر، كه در گوشه‏اى از مسجد نشسته بودند، اشاره كرد و گفت: نزد اين چند نفر جوان كه در آنجا نشسته‏اند برو و از آنها كمك بخواه.
وى پيش آنها رفت و اظهار مطلب كرد. حضرت مجتبى (ع) فرمود: از ديگران كمك مالى خواستن، تنها در سه مورد رواست: ديه‏اى (خونبها) به گردن انسان باشد و از پرداخت آن بكلى عاجز گردد، يا بدهى كمر شكن داشته باشد و از عهد پرداخت آن برنيايد، و يا فقير و درمانده گردد و دستش به جايى نرسد. آيا كدام يك از اينها براى تو پيش آمده است؟
گفت: اتفاقا گرفتارى من يكى از همين سه چيز است. حضرت مجتبى (ع) پنجاه دينار به وى داد. به پيروى از آن حضرت، حسين بن على چهل و نه دينار و عبدالله بن جعفر چهل وهشت دينار به وى دادند.
فقير موقع بازگشت، از كنار عثمان گذشت. عثمان گفت: چه كردى؟ جواب داد: از تو پول خواستم تو هم دادى، ولى هيچ نپرسيدى پول را براى چه منظورى مى‏خواهم؟ اما وقتى پيش آن سه نفر رفتم يكى از آنها (حسن بن على) در مورد مصرف پول از من سوال كرد و من جواب دادم و آنگاه هر كدام اين مقدار به من عطا كردند.
عثمان گفت: اين خاندان، كانون علم و حكمت و سرچشمه نيكى و فضيلتند، نظير آنها را كى توان يافت؟

## بخشش بى نظير

حسن بن على (ع) تمامى توان خويش را در راه انجام امور نيك و خداپسندانه، به كار مى‏گرفت و اموال فراوانى در راه خدا مى‏بخشيد. مورخان و دانشمندان در شرح زندگانى پرافتخار آن حضرت، بخشش بى سابقه و انفاق بسيار بزرگ و بى نظير ثبت كرده‏اند كه در تاريخچه زندگانى هيچ كدام از بزرگان به چشم نمى‏خورد و نشانه ديگرى از عظمت نفس و بى اعتنايى آن حضرت به مظاهر فريبنده دنيا است. نوشته‏اند:
«حضرت مجتبى (ع) در طول عمر خود دو بار تمام اموال و دارايى خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار ثروت خود را به دو نيم تقسيم كرده و نصف آن را براى خود نگهداشت و نصف ديگر را در راه خدا بخشيد.»

## كمك غير مستقيم

همت بلند و طبع عالى حضرت مجتبى اجازه نمى‏داد كسى از در خانه او نااميد برگردد و گاه كه كمك مستقيم مقدور حضرت نبود، به طور غير مستقيم در رفع نيازمندي‌هاى افراد كوشش مى‏فرمود و با تدابير خاصى گره از مشكلات گرفتاران مى‏گشود. چنانكه روزى مرد فقيرى به آن بزرگوار مراجعه كرد و درخواست كمك نمود. اتفاقا در آن هنگام امام مجتبى پولى در دست نداشت و از طرف ديگر از اينكه فرد تهيدستى از در خانه‏اش نااميد برگردد، شرمسار بود، لذا فرمود:
- آيا حاضرى تو را به كارى راهنمايى كنم كه به مقصودت برسى؟
- چه كارى؟
- امروز دختر خليفه از دنيا رفته و خليفه عزادار شده است، ولى هنوز كسى به او تسليت نگفته است، نزد خليفه مى‏روى و با سخنانى كه به تو ياد مى‏دهم، به وى تسليت مى‏گويى، از اين راه به هدف خود مى‏رسى.
- چگونه تسليت بگويم؟
- وقتى نزد خليفه رسيدى بگو: «الحمدلله الذى سترها بجلوسك على قبرها و لا هتكها بجلوسها على قبرك.»
(حاصل مضمون آنكه: حمد خدا را كه اگر دخترت پيش از تو از دنيا رفت و در زير خاك پنهان شد، زير سايه پدر بود، ولى اگر خليفه پيش از او از دنيا مى‏رفت، دخترت پس از مرگ تو دربدر مى‏شد و ممكن بود مورد هتك حرمت واقع شود.)
مرد فقير به اين ترتيب عمل كرد.
اين جمله‏هاى عاطفى در خليفه اثر عميقى بر جاى نهاد و از حزن و اندوه وى كاست و دستور داد جايزه‏اى به وى بدهند.
آنگاه پرسيد: اين سخن از آن تو بود؟
گفت: نه، حسن بن على (ع) آن را به من آموخته است.
خليفه گفت: راست مى‏گويى، او منبع سخنان فصيح و شيرين است.
بررسى علل صلح (آتش بس) امام حسن (ع)
مهمترين و حساسترين بخش زندگانى امام مجتبى، كه مورد بحث و گفتگوى فراوان واقع شده و موجب خرده‏گيرى دوستان كوته بين و دشمنان مغرض يا بى اطلاع گرديده است، ماجراى صلح آن حضرت با معاويه و كناره‏گيرى اجبارى ايشان از صحنه خلافت و حكومت اسلامى است.
گروهى، با مطالعه زندگانى حضرت مجتبى و حوادث آن روز، اين سوالها را مطرح مى‏سازند كه چرا امام حسن (ع) با معاويه صلح كرد؟ مگر پس از شهادت امير مؤمنان (ع) شيعيان و پيران على با فرزندش حسن مجتبى (ع)بيعت نكرده بودند؟
آيا بهتر نبود كه آنچه را بعدا امام حسين (ع) انجام داد، امام حسن (ع) پيشتر انجام مى‏داد و در برابر معاويه قيام مى‏كرد، و آنگاه يا پيروز مى‏شد و يا با شهادت خود حكومت معاويه را متزلزل مى‏ساخت؟
پيش از آنكه به پاسخ اين سوالها بپردازيم، لازم است مقدمتاً سه نكته را ياد آورى كنيم:
1- مبارزات حسن بن على (ع) پيش از دوران امامت
امام حسن (ع)، به شهادت تاريخ، فردى سخت شجاع و با شهامت بود و هرگز ترس و بيم در وجود او راه نداشت. او در راه پيشرفت اسلام از هيچ گونه جانبازى دريغ نمى‏ورزيد و همواره آماده مجاهدت در راه خدا بود.

## در جنگ جمل‏

امام مجتبى (ع) در جنگ جمل، در ركاب پدر خود امير مومنان (ع) در خط مقدم جبهه مى‏جنگيد و از ياران دلاور و شجاع على ع سبقت مى‌گرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختى مى‏كرد.
پيش از شروع جنگ نيز، به دستور پدر، همراه عمار ياسر و تنى چند از ياران اميرمومنان (ع) وارد كوفه شد و مردم كوفه را جهت شركت در اين جهاد دعوت كرد.
او وقتى وارد كوفه شد كه هنوز «ابوموسى اشعرى» يكى از مهره‏هاى حكومت عثمان بر سر كار بود و با حكومت عادلانه امير مومنان (ع) مخالفت نموده و از جنبش مسلمانان در جهت پشتيبانى از مبارزه آن حضرت با پيمان شكنان جلوگيرى مى‏كرد، با اين كار حسن بن على (ع) توانست بر رغم كار شكنيهاى ابوموسى و همدستانش متجاوز از 9 هزار نفر را از شهر كوفه به ميدان جنگ گسيل دارد.

‎## در جنگ صفين

نيز در جنگ صفين، در بسيج عمومى نيروها و گسيل داشتن ارتش امير مومنان (ع) براى جنگ با سپاه معاويه، نقش مهمى به عهده داشت و با سخنان پرشور و مهيج خويش، مردم كوفه را به جهاد در ركاب امير مومنان (ع) و سركوبى خائنان و دشمنان اسلام دعوت نمود.
آمادگى او براى جانبازى در راه حق به قدرى بود كه امير مومنان در جنگ صفين از ياران خود خواست كه او و برادرش حسين بن على (ع) را از دامه جنگ با دشمن باز دارند تا نسل پيامبر (ص) با كشته شدن اين دو شخصيت از بين نرود.

2- مناظرات كوبنده امام مجتبى (ع) با بنى اميه

امام حسن مجتبى هرگز در بيان حق و دفاع از حريم اسلام نرمش نشان نمى‏داد. او علناً از اعمال ضد اسلامى معاويه انتقاد مى‏كرد و سوابق زشت و ننگين معاويه و دودمان بنى اميه را بى پروا فاش مى‏ساخت.
مناظرات و احتجاج‌هاى مهيج و كوبنده حضرت مجتبى (ع) با معاويه و مزدوران و طرفداران او نظير: عمرو عاص، عتبه بن ابى سفيان، وليد بن عقبه، مغيره بن شعبه، و مروان حكم، شاهد اين معنا است.
حضرت مجتبى (ع) حتى پس از انعقاد پيمان صلح كه قدرت معاويه افزايش يافت و موقعيتش بيش از پيش تثبيت شد، بعد از ورود معاويه، به كوفه، برفراز منبر نشست و انگيزه‏هاى صلح خود و امتيازات خاندان على را بيان نمود و آنگاه در حضور هر دو گروه با اشاره به نقاط ضعف معاويه با شدت و صراحت از روش او انتقاد كرد.
پس از شهادت اميرمومنان و صلح امام حسن (ع) خوارج تمام قواى خود را بر ضد معاويه بسيج كردند. در كوفه به معاويه خبر رسيد كه «حوثره اسدى»، يكى از سران خوارج، بر ضد او قيام كرده و سپاهى دور خود گرد آورده است.
معاويه، براى تثبيت موقعيت خود و براى آنكه وانمود كند كه امام مجتبى (ع) مطيع و پيرو اوست، به آن حضرت كه راه مدينه را در پيش گرفته بود، پيام فرستاد كه شورش حوثره را سركوب سازد و سپس به سفر خود ادامه دهد!
امام (ع) به پيام او پاسخ داد كه: من براى حفظ جان مسلمانان دست از سر تو برداشتم (از جنگ با تو خوددارى كردم) و اين معنا موجب نمىشود كه از جانب تو با ديگران بجنگم. اگر قرار به جنگ باشد، پيش از هر كس بايد با تو بجنگم، چه، مبارزه با تو از جنگ با خوارج لازم‌تر است.
در اين جملات روح سلحشورى و حماسه موح مى‏زند، بويژه اين تعبير كه با كمال عظمت، معاويه را تحقير نموده مى‏فرمايد: دست از سر تو برداشتم (فانى تركتك لصلاح الامة).

3- قانون صلح در اسلام
بايد توجه داشت كه در آيين اسلام قانون واحدى بنام جنگ و جهاد وجود ندارد، بلكه همانطور كه اسلام در شرائط خاصى دستور مى‏دهد مسلمانان با دشمن بجنگند، همچنين دستور داده است كه اگر نبرد براى پيشبرد هدف مؤثر نباشد، از در صلح وارد شوند. ما در تاريخ حيات پيامبر اسلام (ص) اين هر دو صحنه را مشاهده مى‏كنيم: پيامبر اسلام كه در بدر، احد، احزاب، و حنين دست به نبرد زد، در شرائط ديگرى كه پيروزى را غير ممكن مى‏ديد، ناگزير با دشمنان اسلام قرار داد صلح بست و موقتاً از دست زدن به جنگ و اقدام حاد خوددارى نمود تا در پرتو آن پيشرفت اسلام تضمين گردد. پيمان پيامبر (ص) با «بنى ضمره» و «بنى اشجع» و نيز با اهل مكه (در حديبيه) از جمله اين موارد به شمار مى‏رود.
بنابراين، همانگونه كه پيامبر اسلام (ص) بر اساس مصالح عالي‌ترى كه احيانا آن روز براى عده‏اى قابل درك نبود، موقتاً با دشمن كنار آمد، حضرت مجتبى (ع) نيز، كه از جانب رهبر و پيشواى دينى بود و به تمام جهات و جوانب قضيه بهتر از هر كس ديگر آگاهى داشت، با درو انديشى خاصى صلاح جامعه اسلامى را در عدم ادامه جنگ تشخيص داد. از اينرو اين موضوع نبايد موجب خرده‏گيرى گردد، بلكه بايد روش آن حضرت عيناً مثل پيامبر (ص) تلقى شود.
اينك براى آنكه انگيزه‏ها و آثار صلح آن حضرت بهتر روشن شود، لازم است تاريخ را ورق بزنيم و اين مسئله را با استناد به مدرك اصيل تاريخى بررسى كنيم:
اجمالا بايد گفت: حضرت مجتبى (ع) در واقع صلح نكرد، بلكه صلح بر او تحميل شد. يعنى، اوضاع و شرائط نامساعد و عوامل مختلف دست به دست هم داده وضعى به وجود آورد كه صلح به عنوان يك مسئله ضرورى بر امام تحميل گرديد و حضرت جز پذيرفتن صلح چاره‏اى نديد، به گونه‏اى كه هر كس ديگر به جاى حضرت بود و در شرائط او قرار مى‏گرفت، چاره‏اى جز قبول صلح نمى‏داشت؛ زيرا هم اوضاع و شرائط خارجى كشور اسلامى، و هم وضع داخلى عراق و اردوى حضرت، هيچ كدام مقتضى ادامه جنگ نبود. ذيلاً اين موضوعات را جداگانه مورد بررسى قرار مى‏دهيم:

## از نظر سياست خارجى
از نظر سياست خارجى آن روز، جنگ داخلى مسلمانان به سود جهان اسلام نبود؛ زيرا امپراتورى روم شرقى كه ضربت‌هاى سختى از اسلام خورده بود، همواره مترصد فرصت مناسبى بود تا ضربت مؤثر و تلافى جويانه‏اى بر پيكر اسلام وارد كند و خود را از نفوذ اسلام آسوده سازد.
وقتى كه گزارش صف آرايى سپاه امام حسن و معاويه در برابر يكديگر، به سران روم شرقى رسيد، زمامداران روم فكر كردند كه بهترين فرصت ممكن براى تحقق بخشيدن به هدفهاى خود را به دست آورده‏اند، لذا با سپاهى عظيم عازم حمله به كشور اسلامى شدند تا انتقام خود را از مسلمانان بگيرند. آيا در چنين شرائطى، شخصى مثل امام حسن (ع) كه رسالت حفظ اساس اسلامى را به عهده داشت، جز اين راهى داشت كه با قبول صلح، اين خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع كند، ولو آنكه به قيمت فشار روحى و سرزنشهاى دوستان كوته بين تمام شود؟
«يعقوبى»، مورخ معروف، مى‏نويسد: هنگام بازگشت معاويه به شام (پس از صلح با امام حسن) به وى گزارش رسيد كه امپراتور روم با سپاه منظم و بزرگى به منظور حمله به كشور اسلامى از روم حركت كرده است.
معاويه چون قدرت مقابله با چنين قواى بزرگى را نداشت، با آنها پيمان صلح بست و متعهد شد صد هزار دينار به دولت روم شرقى بپردازد.
اين سند تاريخى نشان مى‏دهد كه هنگام كشمكش دو طرف در جامعه اسلامى، دشمن مشترك مسلمانان با استفاده از اين فرصت، آماده حمله بود و كشور اسلامى در معرض يك خطر جدى قرار داشت و اگر جنگ ميان نيروهاى امام حسن و معاويه در مى‏گرفت، كسى كه پيروز مى‏شد، امپراتورى روم شرقى بود نه حسن بن على (ع) و نه معاويه!! ولى اين خطر با تدبير و دورانديشى و گذشت امام بر طرف شد.
امام باقر (ع) به شخصى كه بر صلح امام حسن ع خرده مى‏گرفت، فرمود: اگر امام حسن اين كار را نمى‏كرد خطر بزرگى به دنبال داشت.

## از نظر سياست داخلى

شك نيست كه هر زمامدار و فرماندهى اگر بخواهد در ميدان جنگ بر دشمن پيروز گردد، بايد از جبهه داخلى نيرومند و متشكل و هماهنگى برخوردار باشد و بدون داشتن چنين نيرويى، شركت در جنگ مسلحانه نتيجه‏اى جز شكست ذلتبار نخواهد داشت.
در بررسى علل صلح امام مجتبى (ع) از نظر سياست داخلى، مهمترين موضوعى كه به چشم مى‏خورد، فقدان جبهه نيرومند و متشكل داخلى است، زيرا مردم عراق و مخصوصا مردم كوفه، در عصر حضرت مجتبى (ع) نه آمادگى روحى براى نبرد داشتند و نه تشكيل و هماهنگى و اتحاد.

## خستگى از جنگ

جنگ جمل و صفين و نهروان، و همچنين جنگ‌هاى توام با تلفاتى كه بعد از جريان حكميت، ميان واحدهاى ارتش معاويه و نيروهاى امير مومنان (ع) در عراق و حجاز و يمن درگرفت، در ميان بسيارى از ياران على يك نوع خستگى از جنگ و علاقه به صلح و متاركه جنگ ايجاد كرد، زيرا طى پنج سال خلافت اميرالمومنين عليه السلام- ياران آن حضرت هيچ وقت اسلحه به زمين ننهادند مگر به قصد آنكه فردا در جنگ ديگرى مشاركت كنند. از طرف ديگر، جنگ آنها با بيگانگان نبود، بلكه در واقع با اقوام و برادران و آشنايان ديروزى آنان بود كه اينك در جبهه معاويه مستقر شده بودند.(18)مردم عراق در واقع با اين دست و آن دست كردن، و كندى درگسيل داشتن نيروها براى جنگ با گروههاى مختلف شام كه به حجاز و يمن و حدود عراق شبيخون مى‏زدند، عافيت‏طلبى و خستگى ازجنگ را نشان مى‏دادند، و اينكه عراقيان دعوت مجدد اميرمومنان- عليه السلام- را به جنگ صفين بكندى اجابت‏نمودند، نشانه همين خستگى بود.
دكتر«طه حسين» پس از نقل ماجراى حكميت و پيچيده‏تر شدن اوضاع در پايان حنگ صفين، مى‏نويسد: سپس(على) تصميم گرقت رهسپار شام گردد، اما منافقان اصحابش پيشنهاد كردند كه به كوفه بازگردد تا پس از جنگ، كارهاى خود را روبراه كنند و با جمعيت و آمادگى بيشترى به سوى دشمن روى آورند. على- عليه السلام- آنان را به كوفه باز آورد، ليكن ديگر از كوفه بيرون نرفت؛ چه؛ يارانش به خانه‏هاى خود رفتيد و به كارهاى خود سرگرم شدند و به قدرى‏در كار جنگ سستى و بى رغبتى نشان دادند كه على- عليه السلام- را از خود ناميد ساختند على(ع) پيوسته‏آنها را به جهاد مى‏خواند و در دعوت خويش اصرار مى‏ورزيد، ليكن نه مى‏شنيدند و نه مى‏پذيرند، تا آنجا كه‏روزى در خطبه خود گفت: با نافرمانى خود، رأى مرا تباه ساختيد و كار به جايى رسيد كه قريش گفتند: پسر ابى طالب مردى است دلير، ليكن با جنگ آشنايى ندارد. پدرشان خوب، چه كسى علم جنگ را بهتر از من مى‏داند؟!
پس از شهادت اميرمنان(ع) كه حسن بن على به خلافت رسيد، اين پديده بشدت آشكار شد و مخصوصا هنگامى كه امام حسن مردم را به جنگ اهل شام دعوت نمود مردم خيلى بكندى آماده شدند. هنگامى كه خبر حركت سپاه معاويه به سوى كوفه به امام مجتبى(ع) رسيد، دستور داد مردم در مسجد جمع شوند. آنگاه خصبه‏اى آغاز كرد و پس از اشاره به بسيج نيروهاى معاويه، مردم را به جهاد در راه خدا و ايستادگى در مبارزه با پيروان باطل دعوت نمود و لزوم صبر و فداكارى و تحمل دشواريها را گوشزد كرد امام(ع) با اطلاعى كه از روحيه مردم داشت، نگران بود كه دعوت او را احابت نكنند. اتفاقاً همين طور شد و پس از پايان خطبه جنگى مهيج حضرت، همه سكوت كردند و احدى سخنان آن حضرت را تاييد نكرد! اين صحنه به قدرى اسف‏انگيز و تكان دهنده بود كه يكى از ياران دلير و شحاع امير مومنان(ع) كه در مجلس حضور داشت، مردم را به خاطر اين سستى و افسردگى بشدت توبيخ كرد و آنها را قهرمامان دروغين و مردمى ترسو و فاقد شجاعت خواند و از آنها دعوت كرد كه در ركاب امام براى جنگ اهل شام آماده گردند.
اين سند تاريخى نشان مى‏دهد كه مردم عراق تا چه حد به سستى و بى حالى گراييده بودند و آتش شور و سلحشورى و مجاهدت، در آنها خاموش شده بود و حاضر نبودند در جنگ شركت كنند.
امام حسن مجتبى(ع) بعد از امضاى قرارداد صلح از كوفه به مدينه جدش پيامبر خدا(ص) بازگشت و حدود ده سال در جوار ملكوتى پيامبر(ص) و مسجد النبى(ص) گام‏هاى بسيار اساسى برداشت.

+ نوشته شده توسط داود ملکی در سه شنبه 26 شهریور1387 و ساعت 12:43 |
 

یک برگ از یک زندگی

 

 

آلبر کامو در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در دهکده‌ای کوچک در الجزایر به دنیا آمد. پدرش «لوسین کامو» یک سال بعد از به دنیا آمدن او در نبرد مارن در جنگ جهانی اول کشته شد و از آن به بعد آلبر همراه با مادرش (که اصالتاً اسپانیایی بود) به خانهٔ مادر مادری‌اش در الجزیره می‌رود. خانوادهٔ کامو جزو آن دسته از مهاجرانی بودند که از فرانسه برای گرفتن زمین و کشاورزی به الجزایر آمده بودند.

کودکی کامو در یک زندگی فقیرانه‌ٔ طبقه‌ٔ کارگری سپری شد. او به موجب پافشاری «لوئی ژرمن» معلم مدرسه ابتدایی‌اش بود که توانست تحصیلات متوسطه را ادامه دهد.

آلبر کامو
آلبر کامو

[ویرایش] جوانی و خبرنگاری

کامو در طی سال‌های ۳۰-۱۹۲۸ دروازبان تیم دانشگاه الجزیره بود اما با تشخیص اولین آثار سل در ۱۹۳۰ او تبدیل به یک تماشاچی فوتبال شد.

در سال ۱۹۳۴ به حزب کمونیست پیوست که در آن وظیفه‌ٔ عضوگیری از میان پرولتاریای عرب را بر عهده داشت. البته عموم نگرانی کامو و دلیل پیوستن او به این حزب، احتمالاً در مورد اتفاقات آن زمان اسپانیا بوده‌است تا گرایش سیاسی به نظریه‌های لنین-مارکسیستی. بعدها این حزب، کامو را به عنوان یک تروتسکیست به شیوه‌ای نمایشی محکوم و از حزب اخراج کرد (۱۹۳۶).

لیسانس فلسفه را در سال ۱۹۳۵ گرفت در ماه مه سال ۱۹۳۶ پایان‌نامه خود را دربارهٔ فلوطین ارائه داد.

او در سال ۱۹۳۸ در روزنامهٔ تازه تأسیس الجزایر جمهوری‌خواه به عنوان خبرنگار آغاز به کار کرد. او تمام مقاله‌های خود را به صورت اول شخص می‌نوشت که تا آن زمان در شیوهٔ گزارشگری فرانسوی متداول نبود.

در سال ۱۹۳۹، مجموعه مقالاتی به عنوان «فقر قبیله» منتشر کرد.

[ویرایش] ازدواج

در ۱۹۳۴ با «سیمون‌ های» ازدواج کرد که معتاد به مورفین بود. ازدواج آنها یک سال بعد در اثر خیانت سیمون خاتمه یافت. در ۱۹۴۰ با «فرانسین فور» ازدواج کرد.

[ویرایش] میان‌سالی و ترک الجزایر

با نزدیک‌تر شدن جنگ جهانی دوم، کامو به عنوان سرباز داوطلب شد، اما به دلیل بیماری سل او را نپذیرفتند. او در این زمان سردبیر روزنامهٔ عصر جمهوری شده بود که در ژانویهٔ سال ۱۹۴۰ دستگاه سانسور الجزایر آن را تعطیل کرد. در مارس همان سال فرماندار الجزیره، آلبر کامو را به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی معرفی کرد و به او پیشنهاد کرد که شهر را ترک کند. در این هنگام کامو به پاریس رفت.

او کار خود را در روزنامهٔ عصر پاریس شروع کرد بعدها برای دوری از ارتش نازی به همراه دیگر کارمندان روزنامه، ابتدا به شهر کلرمون فران و سپس به شهر غربی بوردو نقل مکان کرد.

در ۱۹42 کامو، رُمان بیگانه و مجموعه مقالات فلسفی خود تحت عنوان افسانه سیزیف را منتشر کرد.

نمایشنامهٔ کالیگولا را در سال ۱۹۴۳ به چاپ رسانید. او این نمایش‌نامه را تا اواخر دههٔ پنجاه بارها بازنویسی و ویرایش کرد. در سال ۱۹۴۳ کامو کتابی را به نام نامه‌هایی به یک دوست آلمانی نیز به صورت مخفیانه به چاپ رسانید.

آلبر کامو
آلبر کامو

[ویرایش] فعالیت بر علیه نازیسم و پایان جنگ

در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۱ کامو اعدام «گابریل پری» را شاهد بود که این واقعه به قول خودش موجب متبلور شدن حس شورش علیه آلمانها در او شد. او در سال ۱۹۴۲ عضو گروه مقاومت فرانسوی به نام نبرد شد و در اکتبر ۱۹۴۳ به کمک دیگر اعضای گروه شروع به فعالیت روزنامه‌نگاری زیرزمینی پرداخت. وی در این گروه مقاومت با ژان پل سارتر آشنا شد. او یکبار هنگامی که سرمقالهٔ روزنامهٔ نبرد را به همراه داشت در یک بازرسی خیابانی دستگیر شد.

در سال‌های پس از جنگ کامو به دار و دستهٔ ژان پل سارتر و سیمون دوبوار در کافه فلور در بلوار سن ژرمن پاریس پیوست. کامو بعد از جنگ سفری به ایالات متحده داشت تا در آنجا در مورد اگزیستانسیالیسم سخنرانی کند.

رمان طاعون نیز در سال ۱۹۴۷ به چاپ رسید که در زمان خود پرفروش‌ترین کتاب فرانسه شد.

در سال ۱۹۴۷ کامو از روزنامهٔ نبرد بیرون آمد.

نمایش‌نامهٔ عادل‌ها را در سال ۱۹۴۹ منتشر ساخت و اثر فلسفی خود به نام انسان طاغی را نیز درسال ۱۹۵۱ به چاپ رساند.

در سال ۱۹۵۲ مشاجراتی بین کامو و سارتر بعد از نوشتن مقاله‌ای علیه کامو در مجله‌ای که سارتر سردبیر آن بود شروع شد.

در ۱۹۵۲ از کار خود در یونسکو استعفا داد زیرا سازمان ملل عضویت اسپانیا تحت رهبری ژنرال فرانکو را قبول کرده بود. در ۱۹۵۳ کامو یکی از معدود شخصیتهای چپ بود که شکستن اعتصاب کارگران آلمان شرقی را مورد اعتراض قرار داد.

[ویرایش] فعالیت‌هایی برای الجزایر

در اوایل سال ۱۹۵۴ بمب‌گذاری‌های گسترده‌ای از جانب جبههٔ آزادی‌بخش ملی در الجزایر رخ داد. کامو تا پایان عمر خود مخالف استقلال الجزایر و اخراج الجزایریهای فرانسوی‌تبار بود ولی در عین حال هیچ‌گاه از گفتگو در مورد فقدان حقوق مسلمانان دست برنداشت.

در ۱۹۵۵ کامو مشغول نوشتن در روزنامه اکسپرس شد. او در طول هشت ماه ۳۵ مقاله تحت عنوان الجزایر پاره پاره نوشت.

در ژانویهٔ ۱۹۵۶ کامو برگزاری یک گردهمایی عمومی در الجزایر را عهده‌دار شد که این گردهمایی مورد مخالفت شدید دو طرف مناقشه، جبهه تندرو فرانسویان الجزایر و مسلمانان قصبه، قرار گرفت.

کامو در آخرین مقاله‌ای که در مورد الجزایر نوشت تلاش کرد از گونه‌ای فدراسیون متشکل از فرهنگ‌های مختلف بر مبنای مدل سوئیس برای الجزایر دفاع کند که این نیز با مخالفت شدید طرفین دعوا روبرو شد.

از آن به بعد کامو به خلق آثار ادبی پرداخت و داستان‌هایی کوتاه که مربوط به الجزایر بودند را منتشر ساخت. او در عین حال به تئاتر پرداخت. دو نمایش‌نامه اقتباسی در سوگ راهبه اثر ویلیام فاکنر و جن‌زدگان اثر فیودور داستایوسکی از کارهای کامو در تئاتر بود که با استقبال زیادی روبرو شدند.

سقوط در سال ۱۹۵۶ به رشتهٔ تحریر درآمد.

در سال ۱۹۵۷ جایزهٔ نوبل ادبیات را دریافت کرد. او از نظر جوانی دومین نویسنده‌ای بود که تا آن روز جایزه نوبل را گرفته‌اند.

[ویرایش] اندیشه و فلسفه پوچی

ذهن كامو د‌‌ر آثارش پرسشگر است. پرسش‌هايي ايد‌‌ئولوژيك پيرامون مفاهيم زند‌‌گي همچون آزاد‌‌ي، تنهايي، صد‌‌اقت، خوبي، اخلاق، طبيعت و مرگ د‌‌ر سراسر آثار او چه د‌‌ر لايه‌هاي بيروني و چه د‌‌ر لايه‌هاي د‌‌روني به ذهن خوانند‌‌ه‌ي آثارش متباد‌‌ر مي‌شود‌‌. كامو د‌‌ر سال‌هاي نخستينِ د‌‌هه‌ي بيستِ عمرش كوشيد‌‌ د‌‌ر خود‌‌ زند‌‌گي پاسخي براي مسئله‌ي فاجعه‌آميز بجويد‌‌. زند‌‌گي را اگر بپذيريم، به‌تمامي تجربه‌اش كنيم و د‌‌ر زمان حال از آن لذت ببريم، چه بسا به توجيه د‌‌يگري نيازمند‌‌ نباشيم. براي واگرد‌‌اند‌‌ن وسوسه‌هاي هيچ‌انگاري (نهيليسم) و خود‌‌كشي، آيا همين بس نيست كه تا بيشترين حد‌‌ ممكن زند‌‌گي كرد‌‌؟ كامو د‌‌ر افسانه‌ي سيزيف توضيح مي‌د‌‌هد‌‌ كه نه انسان و نه جهان هيچ‌كد‌‌ام پوچ نيستند‌‌. پوچي د‌‌ر همزيستي انسان و جهان نهفته است.[۱]


[ویرایش] مرگ

مقبره آلبرکامو
مقبره آلبرکامو

بعد از ظهر چهارم ژانویه ۱۹۶۰ در ۲۴ کیلومتری شهر سانس در بزرگراه RN۵ حاشیهٔ دهکدهٔ پتی‌ویل نزدیک مونته‌رو یک خودرو فاسل-وگا از جاده منحرف می‌شود و به درختی می‌کوبد و تکه تکه می‌شود. آلبر کامو در صندلی عقب خودرو نشسته بود. اودر این سفر همراه خانوادهٔ دوست ناشرش میشل گالیمار بود.

[ویرایش] منسوب به او

«انسان تنها آفریده‌ای است که نمی‌خواهد همان باشد که هست.» «به دست‌آوردن خوشبختی بزرگترین پیروزی در زندگی است.» «بدون کار، هرنوع زندگی فاسد می‌شود.» «ترجیح می‌دهم طوری زندگی کنم که گویی خداهست و وقتی مُردم بفهمم که نیست،تااینکه طوری زندگی‌کنم که انگار خدانیست و وقتی مُردم بفهمم که هست.» «شغل تنها زمانی ارزش و اعتبار دارد که آزادانه پذیرفته شود» "ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است." "احترام به خویشتن بالاترین نعمت است." "سکوت اختیار کردن یعنی که ما به خود اجازه ی این باور را بدهیم که عقیده ای نداریم، که چیزی نمی خواهیم." "طغیان بنیادی است مشترک که هر انسانی نخستین ارزش های خود را بر آن بنا می کند." "من طغیان می کنم پس وجود دارم." "طغیان، هر چند چون چیزی نمی آفریند، در ظاهر منفی است، اما چون آن بخش از انسان را که باید همواره از آن دفاع شود، آشکار می کند، عمیقا مثبت است."


+ نوشته شده توسط داود ملکی در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 13:34 |
رمانتیسم
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط داود ملکی در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 13:27 |

از پيرترين و جوان‌ترين رمان‌نويس تقدير مي‌شود

خبرگزاري فارس: در مراسم اختتاميه نخستين جايزه ادبي «فردا» كه به رمان سال 86 اختصاص دارد، از پركارترين، پيرترين و جوان‌ترين نويسنده تقدير مي‌شود.

به گزارش خبرگزاري فارس، به نقل از دبيرخانه اين جايزه، قرار بود اين مراسم شنبه 19 مرداد برگزار شود كه به روز شنبه نهم شهريور ماه موكول شد.
حميدرضا حسامي دبير اين جشنواره، گفت:براي پرهيز از هرگونه شائبه اين امكان فراهم شده است كه تمامي علاقه‌مندان ادبي كشور بتوانند با مراجعه به سايت فرهنگسراي دانشجو و دريافت فرم در اين داوري شركت كنند.
وي در ادامه گفت: براي بررسي دقيق‌تر و انتخاب درست و عادلانه رمان‌ها هيأت داوران تصميم گرفت اين مراسم را به تاخير انداخته و زمان بيشتري را براي انتخاب تكنيكي‌ترين رمان سال صرف كند.
در مراسم اختتاميه از ناشران نيز تقدير به عمل خواهد آمد.

+ نوشته شده توسط داود ملکی در شنبه 19 مرداد1387 و ساعت 15:11 |
 

داستان ترجمه: خانه

 

گوندولین بروکس / مترجم: مهدی فلّاح

 چیزی که همه دوست داشتند و می‌خواستند همیشه ادامه داشته باشد، این بود که در ایوانِ جلو خانه بنشینند و به آرامی، با هم صحبت کنند. در ایوانی که گلدان‌ زینتی پیچکی در گوشۀ جنوب غربی آن قرار داشت و سرخس با شکوهی که عمّه اِپی از میشیگان آورده بود، در سمت چپِ در مهمان‌نوازش، با سماجت پیش می‌خزید.

مامان، مودمارتا و هِلِن، در صندلی‌های گهواره‌ای خود، آهسته به عقب و جلو می‌رفتند و پرتو آفتاب بعد از ظهر را روی چمن، حصار آهنی محکم و درخت سپیدار، تماشا می‌کردند.

به زودی، دیگر این چیزها به آنها تعلّق نخواهد داشت. به زودی، چشم‌های دیگری آن ستون‌ها و دریاچه‌های نور، آن درخت سپیدار و آن حصار آهنی زیبا را با نگاه مال‌اندوزانه‌ای، نظاره خواهند کرد.

بابا، قرار بود آن روز بعد از ظهر، در ساعت ناهارش به ادارۀ اعطای وام برود. اگر موفّق نمی‌شد که مهلت پرداخت اقساط را تمدید کند، می‌باید خانه‌ای را که بیشتر از چهارده سال در آن زندگی کرده بودند، ترک می‌کردند. چندان امیدی نبود. مسئولان ادارۀ وام، سختگیر بودند. آنها فقط به فکر طرح‌های خود بودند. جلسه تشکیل می‌دادند و دستور العمل صادر می‌کردند.

مامان گفت: «یک آپارتمان قشنگ، یک جایی پیدا می‌کنیم؛ یک جایی در ساوت پارک یا میشیگان یا واشنگتن پارک کورت». اجارۀ این آپارتمان‌ها همان طور که مامان و دخترها می‌دانستند، دو برابر حقوقی بود که بابا می‌گرفت؛ امّا فعلاً هیچ کس دربارۀ این موضوع، حرفی نمی‌زد.

هِلِن گفت: «تازه، خیلی هم خوشگل‌تر از این خانه‌های قدیمی هستند. دوستانی دارم که ترجیح می‌دهم به این جا نیایند و دوستانی که به هیچ وجه حاضر نیستند که این راه دور را تا این جا پیاده بیایند، مگر آن که تاکسی سوار شوند».

اگر دیروز هلن چنین حرفی زده بود، مودمارتا حتماً با او دعوا می‌کرد. فردا هم شاید این کار را می‌کرد؛ امّا امروز، هیچ حرفی نزد. به سینه‌سرخی که روی شاخه‌های درخت او بالا و پایین می‌پرید، خیره شده بود و می‌کوشید نگذارد چشم‌هایش خیس شوند.

مامان، در حالی که مدام به پشت و روی دست‌هایش نگاه می‌کرد، گفت: «خوب، می‌دانید من دیگر از این هه آتش روشن کردن، حسابی خسته شده‌ام. از اکتبر تا آوریل، کار من دائم، روشن کردن تنورۀ بخاری دیواری است».

مودمارتا گفت: «امّا این اواخر، من و هری هم به شما کمکم می‌کردیم. گاهی توی ماه مارس و آوریل و اکتبر و حتّی توی نوامبر، روشن کردن بخاری دیواری با ما بود».

از طرز نگاه آنها فهمید که اشتباه کرده است. هیچ کدام دلشان نمی‌خواست که گریه کنند؛ امّا احساس می‌کردند که آن خطوط سفید کوچک که تا حدّی با خطوط بنفش دودی‌رنگ، برجسته شده بودند و تمام آن خطوط زعفرانی، با موج‌های شیری‌رنگ را هرگز در هیچ نقطه از آسمان غرب (جز در پشت این خانه) نخواهند دید و در هیچ جای دیگر، مثل این جا، بارِش کُندِ باران، چنین نوای دل‌انگیزی نخواهد داشت. پرنده‌های محلّه ساوت‌پارک، پرنده‌های ماشینی بودند و دست کمی از قناری‌های بینوایی نداشتند که زنان ثروتمند در مهمان‌خانه‌های آفتاب‌گیر منازلشان، توی قفس نگه می‌داشتند.

مودمارتا، یکدفعه با صدای بلند گفت: «اگر خانه را از ما بگیرند، بابا از غصّه دق می‌کند. او این خانه را خیلی دوست دارد! اصلاً به امید این خانه زنده است».

هلن گفت: «بابا به امید ما زنده است. او بیشتر از همه چیز، ما را دوست دارد. اگر ما نباشیم، خانه به چه درد او می‌خورد!».

مامان اضافه کرد: «و ما با او هستیم، هر جا که برود».

هلن آهی کشید و گفت: «می‌دانید، اگر راستش را بخواهید، راحت می‌شویم. اگر این مشکلْ پیش نیامده بود، دلمان خوش بود که خانه‌ای داریم و برای همیشه به این زندگی خسته‌کننده ادامه می‌دادیم».

مامان گفت: «شاید کار خدا باشد. شاید دست خدا به طرف ما آمده و این بند را از پای ما باز کرده است!».

مودمارتا بی‌مقدّمه گفت: «بله، این حرفی است که شما همیشه می‌زنید. خدا صلاح کار را بهتر می‌داند».

مامان به سرعت به طرف او نگاه کرد؛ امّا وقتی در لحنش اثری از سوء ظن ندید، نگاهش را برگرداند.

هلن، دید که بابا دارد می‌آید و فریاد زد: «بابا آمد». از طرز راه رفتن او که نمی‌توانستند چیزی را حدس بزنند. مثل همیشه با قدم‌های کوتاه و جدا جدا که هر بار یک شانه‌اش بالا می‌رفت و شانۀ دیگرش پایین می‌آمد و باز از نو، این حرکت تکرار می‌شد، پیش می‌آمد. آنها نظاره‌گر این پیش‌روی بودند.

او از جلو خانۀ آقای کِنِدی گذشت، از کنار قطعه زمین خالی عبور کرد و سرانجام، خانۀ خانم بِلیک‌مور را هم پشت سر گذاشت. چیزی نمانده بود که آنها خودشان را از روی حصار آهنی به خیابان پرت کنند و گریبان بابا را بگیرند و حقیقت را از زیر زبان او بیرون بکشند. درِ حیاط خانه‌اش را باز کرد؛ امّا هنوز هم نمی‌توانستند از گام‌هایش و یا از چهره‌اش به چیزی پی ببرند.

بابا سلام کرد. مامان برخاست و همراه او به درون خانه رفت. دخترها عاقل‌تر از آن بودند که دنبال مادرشان بروند. چیزی نگذشت که مامان، سرش را از میان در بیرون آورد. چشم‌هایش به چراغ‌هایی می‌مانستند که افروخته شده بودند. فریاد زد: «همه چیز درست شد. مهلت را گرفت. دیگر جای نگرانی نیست. همه چیز رو به راه است!».

در، محکم بسته شد و مامان با قدم‌های تُند، دور شد.

هلن در همان حال که به سرعت در صندلی‌اش تاب می‌خورد، گفت: «گمانم بد نباشد که یک مهمانی بدهم. یازده سالم بود که مهمانی دادم و از آن موقع تا حالا، مهمانی نداده‌ام. بدم نمی‌آید بعضی از دوستانم به طور اتّفاقی ببینند که ما صاحب‌خانه شده‌ایم».

دربارۀ نویسنده:

گوندولین بروکس (1917ـ2000م)، در توپکا، (از ایالت‌های کانزاس) متولّد شد؛ امّا بیشتر سال‌های عمرش را در شیکاگو گذراند. او نخستین نویسندۀ افریقایی ـ امریکایی بود که در سال 1950م، برای مجموعۀ شعرش به نام «آنی آلِن» به دریافت جایزۀ «پولتیزر» نایل آمد. شهرت او به واسطۀ توصیف زندگی عادی مردم در جامعه افریقایی ـ امریکایی ایالات متحده بود. در سال 1985م، او اوّلین زن امریکایی ـ افریقایی‌تبار بود که به عضویت انجمن ملّی ادب و هنر امریکا درآمد. از کودکی، به خواندن و سرودن شعر علاقه‌مند بود و به تشویق والدینش، به جلسات شعرخوانی نویسندگان و شاعران افریقایی ـ امریکایی می‌رفت. در تمام سال‌های نوجوانی و در اوایل سنین جوانی، شعرهای بروکس، در مجلّات مختلف ادبی به چاپ رسیدند. در سال 1945م، دفتر شعری با عنوان «خیابانی در برونزویل» منتشر ساخت و به عنوان یکی از شاعران پیشرو امریکا شهرت ملّی یافت. از سال 1985م، تا زمان مرگش، در دانشگاه دولتی شیکاگو، استاد برجستۀ ادبیات بود.

+ نوشته شده توسط داود ملکی در شنبه 19 مرداد1387 و ساعت 14:49 |

دلم در شور و شين است           

 

درهواي بين الحرمين است                                                      گاهي به هواي ابالفضل(ع) 

                                                                                                                                                                                                                                          

                                                                                                                                                                                                                                                                                   گاهي به هواي حسين(ع) است   

 

 

 

 

میلاد مسعود سه ستاره آسمان کربلا مبارکباد.

+ نوشته شده توسط داود ملکی در سه شنبه 15 مرداد1387 و ساعت 13:30 |
۲۸ تن از اهالى قلم درجه هنرى گرفتند
 
 
 
۲۸ نفر از شاعران و نويسندگان درجات يك و دو هنرى دريافت كرده اند و پرونده برخى ديگر از اهالى قلم نيز در نوبت بررسى قرار دارد.
روابط عمومى امور فرهنگى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى اسامى كامل ۲۸ نفر از دريافت كنندگان درجات هنرى را به اين شرح اعلام كرد: محمد رضا سرشار، محمد ميركيانى، فيروز زنوزى جلالى، محمود حاجى حكيمى، جعفر ابراهيمى نصر، عليرضا قزوه، افسانه شعبان نژاد، راضيه تجار، محمد رضا بايرامى، فريدون عموزاده خليلى، امير حسين فردى قره تپه، حسين فتاحى، محمد على مجاهدى، محمد جواد محبت، داريوش عابدى، ابراهيم حسن بيگى، مجيد نجفى اقدم، پرويز بيگى حبيب آبادى، حميد هنرجو، حسين اسرافيلى، جمشيد خانيان، فرهاد حسن زاده كمال آبادى، عباسعلى باقرى، سكينه اصلان پور، نقى سليمانى، رضا اسماعيلى، جواد نعيمى محروم نيا و فريبا كلهر. برپايه اين گزارش پرونده تعداد زيادى از داستان نويسان و شاعران نيز در نوبت بررسى قرار دارد.
ملاك و معيار بررسى مدارك توسط كميته ارزشيابى هنرمندان و نويسندگان شامل كيفيت و كميت آثار چاپ شده، جوايز رسمى كه به آثار هنرمند و نويسنده تعلق گرفته، ميزان تأثيرگذارى نويسنده بر جامعه ادبى و ساير هنرمندان، سنوات فعاليت هنرى مستمر و فعاليت هاى مرتبط با رشته هنرى ذكر شده است.
 
 
واما نظر بنده بعنوان کسی که دور گود نشسته است اینست که اجرای یک طرح آنهم مقطعی و با شروع از خواصی که ارتباط شاید یکی از فاکتورهای انتخابشان باشد صحیح نمی باشدُوحق و ناحق بسیار می شود.بهتر است در انجام این طرح ظرفیت سازی شده و از اعمال نظرات رانتی و جناحی که در دوره معاصر فلج کننده ادبیات فاخر ما شده است بپرهیزند.
+ نوشته شده توسط داود ملکی در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت 13:8 |

هشتمين كنگره شعر و داستان جوان اسفند برگزار مي‌شود

خبرگزاري فارس: هشتمين كنگره سراسري شعر و داستان جوان كشور اسفندماه امسال برگزار مي‌شود و فراخوان آن منتشر شد.

به گزارش خبرگزاري فارس، به نقل از روابط عمومي اداره كل ارشاد هرمزگان، همايون اميرزاده مديركل ارشاد هرمزگان در اين خصوص گفت: كنگره سراسري شعر و داستان جوان كشور به‌عنوان حركتي تأثيرگذار در شعر و ادبيات نوين توانسته است جايگاه رفيع و مناسبي در ميان اصحاب فرهنگ و هنر و بالاخص جوانان بدست آورد و ميزان حضور و ارسال آثار توسط هنرمندان تاكنون بسيار چشم گير و كم نظير بوده است.
وي افزود: با توجه به سي‌امين سالگرد پيروزي انقلاب و همچنين نامگذاري امسال به نوآوري و شكوفايي توسط مقام معظم رهبري، كنگره هشتم با اولويت موضوعات بخش ويژه شامل امام و عاشورا، انقلاب و كربلا، انقلاب و آزادي‌خواهي برگزار خواهد شد.
مديركل ارشاد هرمزگان تصريح كرد: هشتمين كنگره سراسري شعر و داستان جوان كشور در اسفندماه برگزار خواهد شد و علاقه مندان مي‌توانند تا سي‌ام مهر آثار شعر و داستان خود را به دبيرخانه ارسال نمايند.
انتهاي پيام/ش

+ نوشته شده توسط داود ملکی در یکشنبه 30 تیر1387 و ساعت 15:23 |


Powered By
BLOGFA.COM


;obj.wmode = "transparent";showClock(obj);