|
باده در جام طرب ريز كه شوال آمد باسلام.آرزومنددلی ذلال.قلبی پر محبت ونیتی با اخلاص: عید سعید فطر مبارک |
![]() | |
+ نوشته شده توسط داود ملکی در سه شنبه 9 مهر1387 و ساعت
14:48 |
کریم ابنُ کریم
حسن بن على ع از دوران جد بزرگوارش چند سال بيشتر درك نكرد زيرا او تقريبا هفت سال بيش نداشت كه پيامبر اسلام بدرود زندگى گفت. + نوشته شده توسط داود ملکی در سه شنبه 26 شهریور1387 و ساعت
12:43 |
یک برگ از یک زندگی
آلبر کامو در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در دهکدهای کوچک در الجزایر به دنیا آمد. پدرش «لوسین کامو» یک سال بعد از به دنیا آمدن او در نبرد مارن در جنگ جهانی اول کشته شد و از آن به بعد آلبر همراه با مادرش (که اصالتاً اسپانیایی بود) به خانهٔ مادر مادریاش در الجزیره میرود. خانوادهٔ کامو جزو آن دسته از مهاجرانی بودند که از فرانسه برای گرفتن زمین و کشاورزی به الجزایر آمده بودند. کودکی کامو در یک زندگی فقیرانهٔ طبقهٔ کارگری سپری شد. او به موجب پافشاری «لوئی ژرمن» معلم مدرسه ابتداییاش بود که توانست تحصیلات متوسطه را ادامه دهد. [ویرایش] جوانی و خبرنگاریکامو در طی سالهای ۳۰-۱۹۲۸ دروازبان تیم دانشگاه الجزیره بود اما با تشخیص اولین آثار سل در ۱۹۳۰ او تبدیل به یک تماشاچی فوتبال شد. در سال ۱۹۳۴ به حزب کمونیست پیوست که در آن وظیفهٔ عضوگیری از میان پرولتاریای عرب را بر عهده داشت. البته عموم نگرانی کامو و دلیل پیوستن او به این حزب، احتمالاً در مورد اتفاقات آن زمان اسپانیا بودهاست تا گرایش سیاسی به نظریههای لنین-مارکسیستی. بعدها این حزب، کامو را به عنوان یک تروتسکیست به شیوهای نمایشی محکوم و از حزب اخراج کرد (۱۹۳۶). لیسانس فلسفه را در سال ۱۹۳۵ گرفت در ماه مه سال ۱۹۳۶ پایاننامه خود را دربارهٔ فلوطین ارائه داد. او در سال ۱۹۳۸ در روزنامهٔ تازه تأسیس الجزایر جمهوریخواه به عنوان خبرنگار آغاز به کار کرد. او تمام مقالههای خود را به صورت اول شخص مینوشت که تا آن زمان در شیوهٔ گزارشگری فرانسوی متداول نبود. در سال ۱۹۳۹، مجموعه مقالاتی به عنوان «فقر قبیله» منتشر کرد. [ویرایش] ازدواجدر ۱۹۳۴ با «سیمون های» ازدواج کرد که معتاد به مورفین بود. ازدواج آنها یک سال بعد در اثر خیانت سیمون خاتمه یافت. در ۱۹۴۰ با «فرانسین فور» ازدواج کرد. [ویرایش] میانسالی و ترک الجزایربا نزدیکتر شدن جنگ جهانی دوم، کامو به عنوان سرباز داوطلب شد، اما به دلیل بیماری سل او را نپذیرفتند. او در این زمان سردبیر روزنامهٔ عصر جمهوری شده بود که در ژانویهٔ سال ۱۹۴۰ دستگاه سانسور الجزایر آن را تعطیل کرد. در مارس همان سال فرماندار الجزیره، آلبر کامو را به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی معرفی کرد و به او پیشنهاد کرد که شهر را ترک کند. در این هنگام کامو به پاریس رفت. او کار خود را در روزنامهٔ عصر پاریس شروع کرد بعدها برای دوری از ارتش نازی به همراه دیگر کارمندان روزنامه، ابتدا به شهر کلرمون فران و سپس به شهر غربی بوردو نقل مکان کرد. در ۱۹42 کامو، رُمان بیگانه و مجموعه مقالات فلسفی خود تحت عنوان افسانه سیزیف را منتشر کرد. نمایشنامهٔ کالیگولا را در سال ۱۹۴۳ به چاپ رسانید. او این نمایشنامه را تا اواخر دههٔ پنجاه بارها بازنویسی و ویرایش کرد. در سال ۱۹۴۳ کامو کتابی را به نام نامههایی به یک دوست آلمانی نیز به صورت مخفیانه به چاپ رسانید. [ویرایش] فعالیت بر علیه نازیسم و پایان جنگدر ۱۹ دسامبر ۱۹۴۱ کامو اعدام «گابریل پری» را شاهد بود که این واقعه به قول خودش موجب متبلور شدن حس شورش علیه آلمانها در او شد. او در سال ۱۹۴۲ عضو گروه مقاومت فرانسوی به نام نبرد شد و در اکتبر ۱۹۴۳ به کمک دیگر اعضای گروه شروع به فعالیت روزنامهنگاری زیرزمینی پرداخت. وی در این گروه مقاومت با ژان پل سارتر آشنا شد. او یکبار هنگامی که سرمقالهٔ روزنامهٔ نبرد را به همراه داشت در یک بازرسی خیابانی دستگیر شد. در سالهای پس از جنگ کامو به دار و دستهٔ ژان پل سارتر و سیمون دوبوار در کافه فلور در بلوار سن ژرمن پاریس پیوست. کامو بعد از جنگ سفری به ایالات متحده داشت تا در آنجا در مورد اگزیستانسیالیسم سخنرانی کند. رمان طاعون نیز در سال ۱۹۴۷ به چاپ رسید که در زمان خود پرفروشترین کتاب فرانسه شد. در سال ۱۹۴۷ کامو از روزنامهٔ نبرد بیرون آمد. نمایشنامهٔ عادلها را در سال ۱۹۴۹ منتشر ساخت و اثر فلسفی خود به نام انسان طاغی را نیز درسال ۱۹۵۱ به چاپ رساند. در سال ۱۹۵۲ مشاجراتی بین کامو و سارتر بعد از نوشتن مقالهای علیه کامو در مجلهای که سارتر سردبیر آن بود شروع شد. در ۱۹۵۲ از کار خود در یونسکو استعفا داد زیرا سازمان ملل عضویت اسپانیا تحت رهبری ژنرال فرانکو را قبول کرده بود. در ۱۹۵۳ کامو یکی از معدود شخصیتهای چپ بود که شکستن اعتصاب کارگران آلمان شرقی را مورد اعتراض قرار داد. [ویرایش] فعالیتهایی برای الجزایردر اوایل سال ۱۹۵۴ بمبگذاریهای گستردهای از جانب جبههٔ آزادیبخش ملی در الجزایر رخ داد. کامو تا پایان عمر خود مخالف استقلال الجزایر و اخراج الجزایریهای فرانسویتبار بود ولی در عین حال هیچگاه از گفتگو در مورد فقدان حقوق مسلمانان دست برنداشت. در ۱۹۵۵ کامو مشغول نوشتن در روزنامه اکسپرس شد. او در طول هشت ماه ۳۵ مقاله تحت عنوان الجزایر پاره پاره نوشت. در ژانویهٔ ۱۹۵۶ کامو برگزاری یک گردهمایی عمومی در الجزایر را عهدهدار شد که این گردهمایی مورد مخالفت شدید دو طرف مناقشه، جبهه تندرو فرانسویان الجزایر و مسلمانان قصبه، قرار گرفت. کامو در آخرین مقالهای که در مورد الجزایر نوشت تلاش کرد از گونهای فدراسیون متشکل از فرهنگهای مختلف بر مبنای مدل سوئیس برای الجزایر دفاع کند که این نیز با مخالفت شدید طرفین دعوا روبرو شد. از آن به بعد کامو به خلق آثار ادبی پرداخت و داستانهایی کوتاه که مربوط به الجزایر بودند را منتشر ساخت. او در عین حال به تئاتر پرداخت. دو نمایشنامه اقتباسی در سوگ راهبه اثر ویلیام فاکنر و جنزدگان اثر فیودور داستایوسکی از کارهای کامو در تئاتر بود که با استقبال زیادی روبرو شدند. سقوط در سال ۱۹۵۶ به رشتهٔ تحریر درآمد. در سال ۱۹۵۷ جایزهٔ نوبل ادبیات را دریافت کرد. او از نظر جوانی دومین نویسندهای بود که تا آن روز جایزه نوبل را گرفتهاند. [ویرایش] اندیشه و فلسفه پوچیذهن كامو در آثارش پرسشگر است. پرسشهايي ايدئولوژيك پيرامون مفاهيم زندگي همچون آزادي، تنهايي، صداقت، خوبي، اخلاق، طبيعت و مرگ در سراسر آثار او چه در لايههاي بيروني و چه در لايههاي دروني به ذهن خوانندهي آثارش متبادر ميشود. كامو در سالهاي نخستينِ دههي بيستِ عمرش كوشيد در خود زندگي پاسخي براي مسئلهي فاجعهآميز بجويد. زندگي را اگر بپذيريم، بهتمامي تجربهاش كنيم و در زمان حال از آن لذت ببريم، چه بسا به توجيه ديگري نيازمند نباشيم. براي واگرداندن وسوسههاي هيچانگاري (نهيليسم) و خودكشي، آيا همين بس نيست كه تا بيشترين حد ممكن زندگي كرد؟ كامو در افسانهي سيزيف توضيح ميدهد كه نه انسان و نه جهان هيچكدام پوچ نيستند. پوچي در همزيستي انسان و جهان نهفته است.[۱] [ویرایش] مرگبعد از ظهر چهارم ژانویه ۱۹۶۰ در ۲۴ کیلومتری شهر سانس در بزرگراه RN۵ حاشیهٔ دهکدهٔ پتیویل نزدیک مونتهرو یک خودرو فاسل-وگا از جاده منحرف میشود و به درختی میکوبد و تکه تکه میشود. آلبر کامو در صندلی عقب خودرو نشسته بود. اودر این سفر همراه خانوادهٔ دوست ناشرش میشل گالیمار بود. [ویرایش] منسوب به او«انسان تنها آفریدهای است که نمیخواهد همان باشد که هست.» «به دستآوردن خوشبختی بزرگترین پیروزی در زندگی است.» «بدون کار، هرنوع زندگی فاسد میشود.» «ترجیح میدهم طوری زندگی کنم که گویی خداهست و وقتی مُردم بفهمم که نیست،تااینکه طوری زندگیکنم که انگار خدانیست و وقتی مُردم بفهمم که هست.» «شغل تنها زمانی ارزش و اعتبار دارد که آزادانه پذیرفته شود» "ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است." "احترام به خویشتن بالاترین نعمت است." "سکوت اختیار کردن یعنی که ما به خود اجازه ی این باور را بدهیم که عقیده ای نداریم، که چیزی نمی خواهیم." "طغیان بنیادی است مشترک که هر انسانی نخستین ارزش های خود را بر آن بنا می کند." "من طغیان می کنم پس وجود دارم." "طغیان، هر چند چون چیزی نمی آفریند، در ظاهر منفی است، اما چون آن بخش از انسان را که باید همواره از آن دفاع شود، آشکار می کند، عمیقا مثبت است." + نوشته شده توسط داود ملکی در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت
13:34 |
رمانتیسم ادامه مطلب + نوشته شده توسط داود ملکی در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت
13:27 |
+ نوشته شده توسط داود ملکی در شنبه 19 مرداد1387 و ساعت
15:11 |
داستان ترجمه: خانه
گوندولین بروکس / مترجم: مهدی فلّاح
مامان، مودمارتا و هِلِن، در صندلیهای گهوارهای خود، آهسته به عقب و جلو میرفتند و پرتو آفتاب بعد از ظهر را روی چمن، حصار آهنی محکم و درخت سپیدار، تماشا میکردند.
به زودی، دیگر این چیزها به آنها تعلّق نخواهد داشت. به زودی، چشمهای دیگری آن ستونها و دریاچههای نور، آن درخت سپیدار و آن حصار آهنی زیبا را با نگاه مالاندوزانهای، نظاره خواهند کرد.
بابا، قرار بود آن روز بعد از ظهر، در ساعت ناهارش به ادارۀ اعطای وام برود. اگر موفّق نمیشد که مهلت پرداخت اقساط را تمدید کند، میباید خانهای را که بیشتر از چهارده سال در آن زندگی کرده بودند، ترک میکردند. چندان امیدی نبود. مسئولان ادارۀ وام، سختگیر بودند. آنها فقط به فکر طرحهای خود بودند. جلسه تشکیل میدادند و دستور العمل صادر میکردند.
مامان گفت: «یک آپارتمان قشنگ، یک جایی پیدا میکنیم؛ یک جایی در ساوت پارک یا میشیگان یا واشنگتن پارک کورت». اجارۀ این آپارتمانها همان طور که مامان و دخترها میدانستند، دو برابر حقوقی بود که بابا میگرفت؛ امّا فعلاً هیچ کس دربارۀ این موضوع، حرفی نمیزد.
هِلِن گفت: «تازه، خیلی هم خوشگلتر از این خانههای قدیمی هستند. دوستانی دارم که ترجیح میدهم به این جا نیایند و دوستانی که به هیچ وجه حاضر نیستند که این راه دور را تا این جا پیاده بیایند، مگر آن که تاکسی سوار شوند».
اگر دیروز هلن چنین حرفی زده بود، مودمارتا حتماً با او دعوا میکرد. فردا هم شاید این کار را میکرد؛ امّا امروز، هیچ حرفی نزد. به سینهسرخی که روی شاخههای درخت او بالا و پایین میپرید، خیره شده بود و میکوشید نگذارد چشمهایش خیس شوند.
مامان، در حالی که مدام به پشت و روی دستهایش نگاه میکرد، گفت: «خوب، میدانید من دیگر از این هه آتش روشن کردن، حسابی خسته شدهام. از اکتبر تا آوریل، کار من دائم، روشن کردن تنورۀ بخاری دیواری است».
مودمارتا گفت: «امّا این اواخر، من و هری هم به شما کمکم میکردیم. گاهی توی ماه مارس و آوریل و اکتبر و حتّی توی نوامبر، روشن کردن بخاری دیواری با ما بود».
از طرز نگاه آنها فهمید که اشتباه کرده است. هیچ کدام دلشان نمیخواست که گریه کنند؛ امّا احساس میکردند که آن خطوط سفید کوچک که تا حدّی با خطوط بنفش دودیرنگ، برجسته شده بودند و تمام آن خطوط زعفرانی، با موجهای شیریرنگ را هرگز در هیچ نقطه از آسمان غرب (جز در پشت این خانه) نخواهند دید و در هیچ جای دیگر، مثل این جا، بارِش کُندِ باران، چنین نوای دلانگیزی نخواهد داشت. پرندههای محلّه ساوتپارک، پرندههای ماشینی بودند و دست کمی از قناریهای بینوایی نداشتند که زنان ثروتمند در مهمانخانههای آفتابگیر منازلشان، توی قفس نگه میداشتند.
مودمارتا، یکدفعه با صدای بلند گفت: «اگر خانه را از ما بگیرند، بابا از غصّه دق میکند. او این خانه را خیلی دوست دارد! اصلاً به امید این خانه زنده است».
هلن گفت: «بابا به امید ما زنده است. او بیشتر از همه چیز، ما را دوست دارد. اگر ما نباشیم، خانه به چه درد او میخورد!».
مامان اضافه کرد: «و ما با او هستیم، هر جا که برود».
هلن آهی کشید و گفت: «میدانید، اگر راستش را بخواهید، راحت میشویم. اگر این مشکلْ پیش نیامده بود، دلمان خوش بود که خانهای داریم و برای همیشه به این زندگی خستهکننده ادامه میدادیم».
مامان گفت: «شاید کار خدا باشد. شاید دست خدا به طرف ما آمده و این بند را از پای ما باز کرده است!».
مودمارتا بیمقدّمه گفت: «بله، این حرفی است که شما همیشه میزنید. خدا صلاح کار را بهتر میداند».
مامان به سرعت به طرف او نگاه کرد؛ امّا وقتی در لحنش اثری از سوء ظن ندید، نگاهش را برگرداند.
هلن، دید که بابا دارد میآید و فریاد زد: «بابا آمد». از طرز راه رفتن او که نمیتوانستند چیزی را حدس بزنند. مثل همیشه با قدمهای کوتاه و جدا جدا که هر بار یک شانهاش بالا میرفت و شانۀ دیگرش پایین میآمد و باز از نو، این حرکت تکرار میشد، پیش میآمد. آنها نظارهگر این پیشروی بودند.
او از جلو خانۀ آقای کِنِدی گذشت، از کنار قطعه زمین خالی عبور کرد و سرانجام، خانۀ خانم بِلیکمور را هم پشت سر گذاشت. چیزی نمانده بود که آنها خودشان را از روی حصار آهنی به خیابان پرت کنند و گریبان بابا را بگیرند و حقیقت را از زیر زبان او بیرون بکشند. درِ حیاط خانهاش را باز کرد؛ امّا هنوز هم نمیتوانستند از گامهایش و یا از چهرهاش به چیزی پی ببرند.
بابا سلام کرد. مامان برخاست و همراه او به درون خانه رفت. دخترها عاقلتر از آن بودند که دنبال مادرشان بروند. چیزی نگذشت که مامان، سرش را از میان در بیرون آورد. چشمهایش به چراغهایی میمانستند که افروخته شده بودند. فریاد زد: «همه چیز درست شد. مهلت را گرفت. دیگر جای نگرانی نیست. همه چیز رو به راه است!».
در، محکم بسته شد و مامان با قدمهای تُند، دور شد.
هلن در همان حال که به سرعت در صندلیاش تاب میخورد، گفت: «گمانم بد نباشد که یک مهمانی بدهم. یازده سالم بود که مهمانی دادم و از آن موقع تا حالا، مهمانی ندادهام. بدم نمیآید بعضی از دوستانم به طور اتّفاقی ببینند که ما صاحبخانه شدهایم».
دربارۀ نویسنده:
گوندولین بروکس (1917ـ2000م)، در توپکا، (از ایالتهای کانزاس) متولّد شد؛ امّا بیشتر سالهای عمرش را در شیکاگو گذراند. او نخستین نویسندۀ افریقایی ـ امریکایی بود که در سال 1950م، برای مجموعۀ شعرش به نام «آنی آلِن» به دریافت جایزۀ «پولتیزر» نایل آمد. شهرت او به واسطۀ توصیف زندگی عادی مردم در جامعه افریقایی ـ امریکایی ایالات متحده بود. در سال 1985م، او اوّلین زن امریکایی ـ افریقاییتبار بود که به عضویت انجمن ملّی ادب و هنر امریکا درآمد. از کودکی، به خواندن و سرودن شعر علاقهمند بود و به تشویق والدینش، به جلسات شعرخوانی نویسندگان و شاعران افریقایی ـ امریکایی میرفت. در تمام سالهای نوجوانی و در اوایل سنین جوانی، شعرهای بروکس، در مجلّات مختلف ادبی به چاپ رسیدند. در سال 1945م، دفتر شعری با عنوان «خیابانی در برونزویل» منتشر ساخت و به عنوان یکی از شاعران پیشرو امریکا شهرت ملّی یافت. از سال 1985م، تا زمان مرگش، در دانشگاه دولتی شیکاگو، استاد برجستۀ ادبیات بود. + نوشته شده توسط داود ملکی در شنبه 19 مرداد1387 و ساعت
14:49 |
دلم در شور و شين است
درهواي بين الحرمين است گاهي به هواي ابالفضل(ع)
گاهي به هواي حسين(ع) است
میلاد مسعود سه ستاره آسمان کربلا مبارکباد. + نوشته شده توسط داود ملکی در سه شنبه 15 مرداد1387 و ساعت
13:30 |
۲۸ تن از اهالى قلم درجه هنرى گرفتند
۲۸ نفر از شاعران و نويسندگان درجات يك و دو هنرى دريافت كرده اند و پرونده برخى ديگر از اهالى قلم نيز در نوبت بررسى قرار دارد.
روابط عمومى امور فرهنگى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى اسامى كامل ۲۸ نفر از دريافت كنندگان درجات هنرى را به اين شرح اعلام كرد: محمد رضا سرشار، محمد ميركيانى، فيروز زنوزى جلالى، محمود حاجى حكيمى، جعفر ابراهيمى نصر، عليرضا قزوه، افسانه شعبان نژاد، راضيه تجار، محمد رضا بايرامى، فريدون عموزاده خليلى، امير حسين فردى قره تپه، حسين فتاحى، محمد على مجاهدى، محمد جواد محبت، داريوش عابدى، ابراهيم حسن بيگى، مجيد نجفى اقدم، پرويز بيگى حبيب آبادى، حميد هنرجو، حسين اسرافيلى، جمشيد خانيان، فرهاد حسن زاده كمال آبادى، عباسعلى باقرى، سكينه اصلان پور، نقى سليمانى، رضا اسماعيلى، جواد نعيمى محروم نيا و فريبا كلهر. برپايه اين گزارش پرونده تعداد زيادى از داستان نويسان و شاعران نيز در نوبت بررسى قرار دارد. ملاك و معيار بررسى مدارك توسط كميته ارزشيابى هنرمندان و نويسندگان شامل كيفيت و كميت آثار چاپ شده، جوايز رسمى كه به آثار هنرمند و نويسنده تعلق گرفته، ميزان تأثيرگذارى نويسنده بر جامعه ادبى و ساير هنرمندان، سنوات فعاليت هنرى مستمر و فعاليت هاى مرتبط با رشته هنرى ذكر شده است. واما نظر بنده بعنوان کسی که دور گود نشسته است اینست که اجرای یک طرح آنهم مقطعی و با شروع از خواصی که ارتباط شاید یکی از فاکتورهای انتخابشان باشد صحیح نمی باشدُوحق و ناحق بسیار می شود.بهتر است در انجام این طرح ظرفیت سازی شده و از اعمال نظرات رانتی و جناحی که در دوره معاصر فلج کننده ادبیات فاخر ما شده است بپرهیزند.
+ نوشته شده توسط داود ملکی در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت
13:8 |
+ نوشته شده توسط داود ملکی در یکشنبه 30 تیر1387 و ساعت
15:23 |
|
;obj.wmode = "transparent";showClock(obj);
|
|||||||||||||